دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۸

روایت یک کتابدار از شب‌های همدلی مردم ایران؛

ایوان شکفتن

کتابدار

«وقتی کودکان آمدند، از نقشِ همیشگی کتابدار خارج شدیم. با کاغذهای رنگی، دنیایی برایشان ساختیم. با دقت و ظرافت، پرچمِ ایران را بر پیشانی و دستانِ کوچکشان نقش زدیم؛ انگار داشتیم بر رویِ لایه‌هایِ حساسِ آینده، نشانه‌ای از هویت می‌کشیدیم. با هنرِ اریگامی، موشک‌هایی ساختیم و با نگاهی مقتدرانه، آن‌ها را به سوی پرچمِ دشمن پرتاب کردیم؛ بازیِ نمادینی که در آن، معصومیت با ایستادگی گره خورده بود.»

به گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، مریم مجدهادی؛ کتابدار کتابخانه خاتم‌الانبیاء (ص)  رشت، در قالب یادداشتی، از همراهی کتابخانه‌ها در شب‌های همدلی و مقاومت مردم قهرمان ایران نوشت: «من یک کتابدارم؛ کسی که عمرش را میانِ نظمِ قفسه‌ها و سکوتِ سنگینِ صفحات گذرانده، اما آن شب ها، سکوتِ کتابخانه با رقصِ بهاریِ برگ‌های میدانِ شهرداری رشت درهم آمیخت. جنگ تمام شده بود، اما ردی از آن هنوز در نگاه مردم بود.

شب‌ها، رشت دگرگون می‌شد؛ میدان اصلی شهر، زیر سایه‌ی درختان، به قلبِ تپنده‌ی شهر بدل می‌شد. موکب‌ها برپا می‌شدند و مردمی که از هر سو می‌آمدند، در میانِ نسیمِ لطیفِ بهاری، آرامش را در میدان جست‌وجو می‌کردند. کتابخانه ما، درست در همسایگیِ این میدانِ پرجنب‌وجوش، ایستاده بود.

اداره کل کتابخانه‌های استان تصمیمی گرفت که تقدیرِ ما شد: ایوانِ ورودیِ کتابخانه، برای ده شب، به موکبی از جنسِ دانش، ایمان و بهار بدل شود. من و همکارم، با تمامِ دقتی که از حرفه‌ی خود داریم، پذیرفتیم که این ایوان را از یک گذرگاهِ ساده، به ایستگاهی معنوی و فرهنگی تبدیل کنیم.

دو شب پیش از آغازِ دهه کرامت، ایوان شروع به نفس کشیدن کرد. نسیمِ بهاریِ رشت، بویِ شکوفه‌های تازه و رطوبتِ مطبوعِ خاک را با خود به ایوان می‌آورد. ما بنرها را بر دیوارها نشاندیم؛ میز و صندلی‌های کوچکِ کودکان را چنان چیدیم که گویی در میانِ یک باغِ خیالی هستیم. قفسه‌ها را با نمایشگاهِ کتاب «رهبر شهید» پر کردیم؛ کتاب‌هایی که در نورِ ملایمِ شب، گویی با خود سخن می‌گفتند. تلویزیون بزرگ، مثل دریچه‌ای به گذشته، مستندِ حضورِ آن بزرگ‌مرد در نمایشگاه کتاب را پخش می‌کرد؛ و موسیقیِ ملایمِ سیستم صوتی، با نوایِ معنوی‌اش، فضایِ سنگینِ پس از جنگ را با لطافت می‌شست.

ما کتابداران، در این ایوان، فقط مأمورِ چیدنِ میز نبودیم؛ ما معمارِ تجربه بودیم. وقتی کودکان آمدند، از نقشِ همیشگی کتابدار خارج شدیم. با کاغذهای رنگی، دنیایی برایشان ساختیم. با دقت و ظرافت، پرچمِ ایران را بر پیشانی و دستانِ کوچکشان نقش زدیم؛ انگار داشتیم بر رویِ لایه‌هایِ حساسِ آینده، نشانه‌ای از هویت می‌کشیدیم. با هنرِ اریگامی، موشک‌هایی ساختیم و با نگاهی مقتدرانه، آن‌ها را به سوی پرچمِ دشمن پرتاب کردیم؛ بازیِ نمادینی که در آن، معصومیت با ایستادگی گره خورده بود.

آن شب‌ها، شب‌هایِ غریبی بود کتابخانه سیار در کنار ما، مثل یک همسایه مهربان، کتاب‌هایش را قرض می داد. هر شب، همکارانی از دیگر کتابخانه‌ها، مثل فرشتگانی که از میانِ مهِ بهاری رشت می‌آیند، به کمک ما می‌آمدند؛ خسته اما با چشمانی که از خدمت، درخشان شده بود. شبِ میلادِ حضرت معصومه، ایوان غرق در عطرِ نان و پنیر و سبزی شد؛ ساده و صمیمی، مثل خودِ رشت. جشنِ روزِ دختر، با بادکنک‌هایی که مثل حباب‌هایِ شادی در هوا معلق بودند و پرچم‌های کوچکی که در دست‌های ظریفِ دختران در میانِ نسیم می‌درخشیدند، به اوج رسید.

آن شب‌ها، ایوانِ کتابخانه، دیگر فقط یک ایوان نبود؛ خنده‌های کودکان، بویِ کتاب و نوایِ موکب، در میانِ درختانِ میدانِ شهرداری، معبدی کوچک ساخته بود. و سرانجام، در آخرین شب، وقتی مهتاب سپید از میانِ شاخه‌هایِ میدانِ شهرداری سرک می‌کشید، من به ایوانِ خالی نگاه کردم.

در میانِ نسیمِ بهاری، گویی بویِ کاغذ و بویِ شکوفه‌ها یکی شده بود. در آن لحظه دریافتم که ما در این ده شب، فقط کتابدار نبودیم؛ بلکه میانِ صفحاتِ کتاب و ریشه‌هایِ این درختان، پلی از عشق ساخته بودیم. فهمیدم که رسالتِ کتابخانه، نه دیواری برای حبس کردنِ دانش، که ایوانی است برای شکفتنِ روح؛ درست همان‌گونه که شکوفه‌ها در این بهار، بی‌صدا، جهان را رنگی می‌کنند.»

ایوان شکفتن